عشق بارانی

...خرابه های شهر عشق همدم تنهایی من...

نمیدونم چی بگم! شاید حرفم نیاد ولی لاقل  یه دنیا درد دارم واسه همه کس روی این کره خاکی همدم شدم اونا شدن همه کسم اما من چی؟؟ واسه اونا چی  بودم؟ آره راست میگن جواب خوبی بدیه. دیگه کارم به جایی رسیده که تنهایی رو به هر چی ترجیح بدم و با رویا سرکنم.

بازم باید از یه جایی برات بگم ای دل تنهام بی جهت نیست که واژه آواره رو بهت نسبت میدادم واقعا سزاوار این بودی کلمه رو میگم. از ته دل دلم دلم برات میسوزه نفسم

حالا عیبی نداره تو که خودتو به هر دری زدی که خوب باشی اما خودشون نخاستن اما تو بازم خو ب باش تو که عشقتو میخای تا3000هزار سال هم میخای پس بذار بمونه تو دلت تا ابد. آره خداییش هم خاطرشو میخام تو ذهنم دورش میگردم فداش میشم خلاصه رویایی میشه به یاد موندنی نه بهتره بگم که از یاد نرفتنی. این بهتره. من آرزوهای نازی دارم واسید که به همشون رسیدم اونوقت یه نفس تازه ای میکشم.

راستی یادته چه روزای قشنگی داشتی ؟؟ چه امیدی!! روزگارت خوشحال خوشحال بود ناراحت نیستما آخه خاست خدا بوده هنوزم میدونم اون روزای خوشحالی که انتظار میکشیدم میاد اما یه کوچولو صبر کن دلم باشه؟؟؟ به قول پسرم هیچی مث  تن سالم نیس جونت سلامت دلم.

تا وقتی بی تو بارون تو کوچه ها می باره تنهایی منو تنها نمیذاره فرزادم خوب حرف میزنه الان دارم میگوشم . یکی که این حسی نباشه میگه چیز میگه.  اینکه  اسمش  زندگی نیس من بدون تو  میمیرم....برمیگردی؟؟؟؟؟ تورو خدا.... تا حالا شده کسی مث من حس امید و ترسش با هم ترکیب بشه؟ ای بده خدا نصیب  خوبا نکنه آخه میرسی مرز جنون. از من که گذشت اما ای کاش  سالش برنمیگشتو من در می گذشتم. دیدی خط  به خطم تناقض داره... هه..

 

 مگه تو نبودی  گفتی به کسی دل نبندم خوب نبستم اون کیه که از من بهتره. به اندازه من میخادت. هان؟ هرکاری لازم باشه انجام میدم تا  آروم بشی  حتی... غرور که ارزشی نداره جون میدم عزیزم. من که بار اولمه که دل دادم یه ذره انصاف داشته باش نکنه اصن شخصیت منفورتم؟! نه تورو میشناسم اینطور نیس. آره نیس. میگن هیچ عشقی تو دنیا مث عشق اولی نیست پس هم قدمم باش و داغ رو دلم نذار.اون  نگاهت توی حیاط روی نیمکت یادته؟؟!!! هیچوقت یادم نمیره بهت میرسم.

نوشته شده در شنبه 20 آبان1391ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

سلام به دوستای گلم. اومدم یه سری به این وبلاگ قدیمی بزنم به قول یه نفر وبم خیلی خاک خورده. راست میگه حق با اونه شاید هرکه بیاد سر بزنه فک کنه رهاش کردم نه اینطور نیس ولی شرایط زندگیم اینقده خوب نیس که بتونم بیام از خاک درش بیارم پس بهتره واسه یه مدتی زیر خاک دفن بشه.

این وب زمانی دست خوش نوشته هامه که بخام متن عاشقونه توش بنویسم الانم نمی نویسم چون متنی ندارم. مراقب خوبیهاتون باشید

نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1391ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

                                                                                                                       

در باغچه ی خانه مان درخت سیبی داشتیم که هر سال چند تا سیب می داد : ولی چندین برابر آن ، شکوفه می کرد.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 و من از کودکی همیشه در این فکر بودم،(چرا نباید همه شکوفه ها به سیب بنشیند؟!)

یادم هست کوچک تر که بودم،وقتی میدیدم که چگونه باد آن همه شکوفه را به دور می ریزد،بغض می کردم. یک بار هم بغضم ترکید و زدم زیر گریه و وقتی با اصرار برادر بزرگترم علت گریه ام را برایش توضیح  دادم،آن چنان خندید که اشک در چشمانش جمع شد، مثل چشمان من!!

حالا هم که بزرگ شده ام دلم از این همه شکوفه که قرار است قبل از به بار نشستن بمیرند،حسابی می گیرد، به خودم می گویم: حتما شکوفه ها قبل از پرپر شدن باید حرفی برای گفتن داشته باشند و شاید وصیتی!

یک بار که باد آمده بود تا شکوفه ها را زمین بزند،سریع آمدم در میانشان تا شاید حرف آخرشان را به من بزنند.

آنچه شنیدم را هیچ گاه از یاد نبردم،آنها گفتند: باد که آمد به ما گفت:عروسی تمام شده است! درخت کارهای مهم تری نیز دارد! در جدی زندگی،دیگر جایی برای بازار عروسی و زیبایی،شمع و گل و شعر و سرود و هرچه از این دست ،نیست. تنها بعضی از شکوفه ها می مانند و ثمر می دهند، همین قدر عشق برای زندگی بس است! بیشتر از آن،مزاحمت است!.

شکوفه ها هنوز حرف می زدند و من دیگر ساکت بودم... شکوفه ها هم ساکت شدند.

نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط احمد کتاوند| |

در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر می زند

نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط احمد کتاوند| |

نمیدونم از کجا شروع کنم، نمیدونم چطور سر حرف رو باز کنم....

هیچ وقت حسی به این بدی نداشتم نمیدونم چه بلایی سرم اومده. از طرفی دلم غرق سکوته از طرف دیگه پر حرف و یه کلی درد که هر  روزم رو دارم باهاشون سر میکنم.

ازاین بلایایی که تا حالا سر اومده بیزارم،از این گذشته ای که به بدترین شکل ممکن گذشت،از این همه حس غریب،از این همه بیچارگی و.....

ولی با این همه سردرگمی فقط به وجود تو دلم خوشه!!آره تو ....خدای مهربونم.

میدونم کسی من رو نمی فهمه. ولی از خدا میخوام هیچ وقت هیچکس حس وحال من رو تجربه نکنه!

نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

تنهایی

افسوس که نمرده،مردم!

افسوس...

...با این همه فرصت. بوی کافور،به سختی مایوسم ساخته است! چرا فاتحه خوان این و آنم؟!

خاک گور را زیر پایم احساس می کنم! ولی آسمان آبی است! از تیرگی پیرامون می خواهم خفه شوم!

با این همه سبزینه که بر تنم نشسته. سرمایی سخت همه ی وجودم را می لرزاند!

من که غرق آب شار از همه چیزم. لبان خشکیده ام باز ترک تازه ای برداشته است!

اما روزها و شب هایم پر از خورشید و مهتاب است. از این همه ظلمت باید خودم را حلق آویز کنم!

ولی ترانه های زندگی،مدام کودکان امید را، زمزمه می کنند. جغد یاس، آواز خوان خرابه ام گشته است!

پس چرا رنگ از پس رنگ،همه جا پر پروانه است. قاب چشمم فقطخاکستری است!

بس کن! یا باید مرد ونبود و یا بود و بود.

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

نیمه شب آواره و بی حس و حال،

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال، پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال، از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت. دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را، آن نظر بازیان اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را. همچو راضی مبهم و سر بسته بود، چون من از تکرار او هم خسته بود. آمد و هم آشیان شد با من او، همنشین و هم زبان شد با من او، خسته جان بودم که جان شد با من او، نا توان بودو توان شد با من او. دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستکی...

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر، مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر. آمد و در خلوتم دم ساز شد گفت وگوها بین ما آغاز شد گفتمش گفتمش در عشق پابرجاست دل، گر گشایی چشم دل زیباست دل، گر تو زورقمان شوی دریاست دل، بی تو شامی بی فرداست دل. دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده.

گفت گفت در عشقت وفا دارم بدار، من تو را بس دوست میدارم بدان، شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من.

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده، دل به جادوی رخت افزون شده، جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده. بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش،

 بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه برد از سرم عقل وهوش، در سرم جز عشق او سودا نبود، بهر کس جز او در این دل جا نبود، دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود. خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی پاک بود .

روزگار!!! روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت. آخر این غصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود، در غمش مجنون عاشق کم نبود، بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود.

با من دیوانه پیمان ساده بست، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست، بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر نا گاه پشتم را شکست. آن کبوتر عاقبت از بند رفت، رفت و با دلداری دیگر عهد بست. با که گوییم او که هم خون من است، خصم جان و تشنه خون من است، بخت بد بین وصل او قسمت نشد، این گدا مشمول آن رحمت نشد، آن طلا حاصل به این قیمت نشد.عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست، با چنین تقدیر بد تدبیر نیست. از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم، مست و مخمور خراب از غم شدم، ذره ذره آب گشتم کم شدم. آخر آتش زد دل دیوانه را، آخر آتش زد دل دیوانه را،سوخت بی پروا پر پروانه را. عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را مبر، خاطراتم را تو بیرون کن ز سر، دیشب از کف رفت فردا را نگر. آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند. عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟ عشق دیرین گسسته تار و پود. گرچه آب رفته باز آید به رود، ماهی بیچاره اما مرده بود.......

بعد از این هم آشیانت هر کس است،

 بعد از این هم آشیانت هر کس است، باش با او یاد تو ما را بس است.

نوشته شده در شنبه 4 تیر1390ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

می خواهم دیگر این بار از عشق ننویسم، شاید روزنه هایی دیگر هم باشد که از آن نوری بتابد!

مگر غیر از عشق، آسمانی نیست که از آن باران ببارد و خاکی را بشوید و سبزه ای را طراوت دهد؟!

آیا تنها، چشمان عاشق، خیس رویایند و رنگین کمان همه نوع احساس؟! شاید بشود در جایی دیگر هم، رنگی یافت، جایی که تیر و کمان، مژه و ابرو، زخم و دل، نگاه و غمزه، آه و اشک، فراق و حسرت، در آن نباشد. ولی...

ولی چه؟

نمی دانم! شایدهایی بی تصور! و انگارهایی بی اساس! و آرزوهایی بی امید! از قصه من جز غصه چه انتظار؟!

اصلا انگار از روز اول، استاد خیال، جز عین عشق و شین مهر و قاف محبت، چیزی را به من نیاموخت .

تا که می خواهم بنویسم، آهی از آن دورها، که نمی دانم کجاست! از راه می رسدو سایه اش را بر سرم می اندازد و من را چنان در آغوش خنکش می گیرد، که دیگر نمی توانم جز از عشق بنویسم.می فهمی؟!

اگر نمی توانی احساسم را بفهمی، خوشا به آزادیت. هیچ وقت سعی نکن تا تجربه های زندگیت به سویی روند، که من را درک کنی!

هیچ وقت، هیچ وقت.

نوشته شده در شنبه 21 خرداد1390ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

سلام دوستای نازم.بعداز ۳۷ روز up کردم. نظر بذارید زیاد.

*هر دو ایستاده بودیم، هوا سرد بود.

به او نگاه می کردم و او هم نگاهم می کرد.

بی پلک به او می نگریستم و او گاهی پلک می زند.

بیشتر که به او نگاه می کردم،گاهی نگاهش را به اطراف می انداخت.

بیشتر و بیشتر نگاهش  کردم،نگاهش جای دیگری بود.

اشک در چشمانم حلقه زد، وقتی متوجه شد سرش را پایین انداخت.

قطره ای اشک از چشمانم غلطید،و او سرش پایین بود و برف زیر پایش را می فشرد.

سرش را بالا آورد، از هر دو چشمم اشک می غلطید.

لب خند تلخی زد،دستی بر شانه ام گذاشت و گفت:...نفهمیدم چی گفت.

شاید گفته بود:"سخت نگیر!"، چشمانم بیشتر بارید و من هنوز ایستاده بودم.

روی نیمکت پارک تکیه زد و به اطراف بی هدف می نگریست. صورتم خیس شده بود.

سقزی به دهانش انداخت، با حرص می جوید و گفت:...نفهمیدم چی گفت، حرف هایش را بارها شنیده بودم.

او می گفت: بابا بی خیال! من دوستت دارم، بیشتر از همه ی دوستام، خب منم مشکلات خودم رو دارم،...

و او می گفت، جملاتی کوتاه و هم مضمون و خنده هایی کوتاه وسرد، می خواست تاثیر سخنانش را ببیند.

سرم پایین بود،اشک ها همچنان می بارید، روی برف ها می چکید و او دیگر آرام حرف نمی زند، عصبانی بود.او می گفت: من نمیتونم بفهمم،آخه چته؟! و او باز می گفت و من ایستاده بودم دیگر اشک هایم نمی غلطید.

او محکم سقز می جوید و صدایش را بالا و پایین می کرد و من سرم پایین بود، پاهایم به حرکت در آمدند.

او می گفت:"کجا؟ دارم باهات حرف می زنم،آخه بگو کجا می ری؟ خیلی آدم بی خودی هستی". و من دور شده بودم.

 با خودم بارها اندیشیده بودم و آن شب بیشتر به سراغ همان فکرها رفتم...

در عشق های رنگی تنها یک نفر می گرید.*

نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

سلام دوستای گلم. قبل از هر چیزی سال نو رو به همتون تبریک میگم امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و لحظاتی مملو از شادی داشته باشید.

راستش همین الان که این نوشته هارو دارم تایپ میکنم و این پست رو میذارم چشام پر از اشکه. یه چند روزی هست حال و روز مناسبی ندارم. ۳ساعت دیگه سال تحویل میشه ولی بدجوری غرق فکرم. دوست دارم تو این ایام تعطیلی برم یه جای خلوت که هیشکی نباشه ولی افسوس!!

اگه اومدم و این نوشته هارو به شما تحمیل میکنم گفتم شاید یکی حس و حال منو درک کنه. بازم خدا کنه که شما همیشه خندون باشید و خوشتون باشه.

سکوت حرف آخر!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط احمد کتاوند| |

تنهایی...

 باز عشقی دیگر

برای یک بار هم که شده باید پایم را به سر آن شاخه بلند برسانم و آن دوردست ها را خوب ببینم شاید مسافری تنها را بیابم که عطش عشق، لبانش را آن قدر خشکیده نموده که حاضر است آن ها را بر هر لبی بگذارد ،حتی لبان پیر من!

دل من آنقدر ضربه به سینه زده است و برای خلاصی خودش تقلا کرده که دیگر از تاب و توان افتاده است. ولی الان هم وقتی چشمی را خیره می بیند که شاید به دنبال نگاهی می گردد،قلب بی چاره من، باز هوای خلاصی به سرش می زند و مدام بر قفس سینه ام می کوبد. هر چه سرش داد می کشم و حتی برایش اشک می ریزم فایده ای ندارد:

آرام بگیر! تمام شد! همه ی زندگیت را بر تخته نرد عشق، باختی و هیچ سر بازی از تو وزیر نشد! سر بر خاک بگذار که بویش را باید تا چندی دیگر با همه ی وجودت بچشی! برف آخرهای عمرت،موهای سر و صورتت را سفید ساخته، اما هنوز کودکی را می مانی که در عطش عاطفه، دست از دلت بر نداشته. تو سیراب نخواهی شد. تو تشنه خواهی مرد! شاید در آن سرای، اگر سرایی نباشد، آبت دهند و آرام بگیری.

در این سرای که جز اشک حسرت و لب خند تلخ، چیزی روزیت نبود. دستان سردت هم چنان سردند و چشمان خیست هیچ سوالی را بر نمی انگیزند. نوشته های عشقی ات تکراری تر از شب و روز شده اند. هیچ کس تازه اش نمی پندارد، مگر بخواهد تظاهری کند که دل گیر نشوی.

اما او نمی داند که: دلت شب های قطبی دارد و چشمانت هوای دریا.

ولی در آخر باید بگویم که بهترین همدم من صدای سکوت لحظاتم است. نه کسی دیگر!!!

آخ که باید بروم.

نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

خدانگهدار عزیزم

خداحافظ عزیزم.

بگذار این بار دیگر از آسمان و گل نگویم، کلماتی مثل پروانه و شمع را بگذاریم برای آنها که هنوز در عشق تازه هستند.

من وتو باید با ادبیات دیگر با هم حرف بزنیم، چون زمان محاکمه فرا رسیده است، هر چند بارها یکدیگر را به نقد کشیده ایم، ولی کاری از پیش نبرده ایم. حرفهای سر و پایی و خشم های مقطعی،و لبخندهای بعدی،و قلب هایی که چرک مانده اند.

این بار بنشینیم و حرف های جدی بزنیم،حرف هایی از جنس غریبه ها! اصلا لازم نیست حرف ها محکومی داشته باشد، فقط باید آنچه می خواهد اخرین خاطرات یک عشق باشد درست تنظیم شود. این سنت همه ی عشق های هرزه است!

عشق های هرزه به دوستی تنزل پیدا می کند و چندی بعد در گور خاطره، نفس های آخرش را می زنند.

حرف تکراری همه ی عشق های بی توازن، این است که:

چرا پاسخ عواطفم را ندادی؟!وچراهنگامی که خاطرم از تو رنجید،دلجوییم نکردی و گذاشتی تا گذشت زمان، باز احساسم را نسبت به تو تازه کند و روز از نو وشب از قدیم؟!

شاید تو هم حرف هایی برای گفتن داشته باشی ولی من چیزی نمیشنوم! همان طور که تو حرف هایم را با لبخندی مسموم می شنوی.

خب!موقع خداحافظی است. نوشته ای که می خوانی، بارها نوشته شده و پاک شده و شاید این بار هم پاک شود، آخر ،آخر همه ی نوشته های این سبکی، همین حرف ها نوشته می شود. آدم منتظر است تا شلیک نهایی، از طرف مقابل باشد تا یتواند راحت تر انچه را که باید، فراموش کند و عذاب وجدان نداشته باشد. هیچ چیز به اندازه ترحم، نمی تواند مانع فراموشی عشق شود.

دوباره خب موقعه خداحافظی است. آیا عشقی دیگر سر راه زندگی من وجود خواهد داشت؟! الهی که نه! نه! دیگر نمی خواهم مانند عاشق احمقی باشم که هر عشقی را اولین و آخرین عشق می داند!! حالا که نسیم آزادی دارد به مشامم می خورد، بگذار این بار دیگر این رویا تعبیر شود!

خداحافظ ! و...

سلام آسمان آبی!

 

نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

دارم زنید!

 

رفته بودم صحرا و رسیده بودم به جوی آبی که از کنار درختی می گذشت و سر چشمه اش آن دورها بود. آب جوی،آفتاب خورده بود و گرم بود،برای نوشیدن خیلی جالب نبود.

ولی من تشنه بودم و از آن آب به مقداری که تشنگیم رفع شود نوشیدم.

دوست داشتم آنقدر آب سرد و گوارا بود که حسابی از آن می خوردم،خب چه می شود کرد؟ قرار نیست همه چیز با هم جور شود.

درخت و جوی و صحرا و سکوت و زمزمه آب،همه چیز برای استراحت آماده است، ولی آب کمی گرماست و من تصمیم می گیرم به خانه برگردم.

قبل از اینکه به صحرا بیایم خیال می کردم چقدر یه منت خوش می گذرد!ولی وقتی برمی گشتم بیشتر باورم شد:(خیال جای چشم را نمی گیرد!) واین نکته در ذهنم مرور شد که:(عشق یعنی کمال جور بودن)،چیزی که فقط می شود آن را خوب خیال کرد.

به امید اینکه خیال قشنگ شما دوستای گلم به حقیقت بپیوندد.از من که بعیده!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 دی1389ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

ا

سلام دوستای عزیز و مهربونم.این روزا حوصله هیچ کاری رو نداشتم واسه همین نتونستم زیاد بهتون سر بزنم و یا آپ کنم. میدونم از دستم ناراحتید ولی به همتون قول میدم که بی وفایی ها م رو جبران کنم شما هم با بزرگواری خودتون من رو ببخشید. راستی اگه میشه یه نظری هم در مورد پست درام زیر بذارید. فدای دوستای گلم احمد.

روزی بود و روزگاری. شمعی بود و پروانه ای.

شمعی به تاریکی زندگی خود می گریست و پروانه خیال می کرد برای او اشک می ریزد. می آمد نزدیکش و می گفت:دورت بگردم چقدر تو منو دوست داری!! و بعد دورش می گشت. صبح که می شد شمع تمام گشته بود و پروانه در اشک های شمع دفن شده بود وقصه گو مانده بود بالاخره قضیه از چه قرار بوده است.قصه گو چیزهایی را از خودش درآورد و قصه را اینگونه تمام کرد:

 شمع که آتش به جانش انداخته بود تا شب تار دیگران را روشن کند پروانه را آنچنان شیفته خود ساخته بود که طواف کعبه اش می نمود و پروانه در راه عشق آنچنان خوار شده بود که به پایش افتاده بود و جان داده بود!عزل سراها هم برای این که از قافله عقب نمانند هر کدام دمی به این آتش دمیدند و کم کم قصه شمع و پروانه گل و بلبل هم پیدا کرد و شد همه اش ماتم و اندوه.

خب!گوارای عاشق های بی یار و دیار.

نوشته شده در پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط احمد کتاوند| |

من پذیرفتم شکست عشق را، من پذیرفتم که عشق افسانه است، این دل درد آشنا دیوانه است. می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش. گر چه تو تنهاتر از من می شوی آرزو دارو ولی عاشق شوی ارزو دارم بفهمی درد را، تلخی برخوردهای سرد را.

نوشته شده در یکشنبه 9 آبان1389ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط احمد کتاوند| |

بگذار...

قلبم پر تپش باشد چشمای از شادی بدرخشد گونه هایم مخمل شرم گیرد نفس هایم به شماره افتد جسمم سبک از باد شود عقلم را تاراج جنون ببرد و...دست هایم لرز حضور گیرد بگذار ای اله من! واله و حیران تو باشم بگذار تا در موج نگاهت،آرام گیرم توبذر هزاران گلی هر چه غیر تو،آفتاب جمال است و تو خورشید منی! این نوشتار را تقفدیم خدا میکنم.

نوشته شده در یکشنبه 2 آبان1389ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

از عشق چه میدانی؟ 

?What do you know about love

از دل شورگی از دلتنگی از دل دادگی از...

از دل چه میدانی؟

از عمرهایی که عاشق خار گل شد و در آخر که گل پژمرد و یا چیده گشت بیشتر خواری اش راحس کرد.

از خار و گل چه میدانی؟

انسان در ابدیت یا پر به اوج گشوده است که همه عشق است یا پر به دوزخ سوخته که همه نفرت است.

تا که اینجا رسم عاشقی نیاموزی پر پروازت به آتش نفرت برای همیشه خواهد سوخت.

حتی...شمع خاموش!

نوشته شده در شنبه 10 مهر1389ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

تنها

شبی در خلوت تنهایی خویش گذر از جایگاه عشق کردم

در ان خلوتسرای بی کسی ها نگاهی بر دل بیچاره کردم

قدم در زیر نور ماه گذاشتم چه شب رویایی بود انگاه که ماه کامل بود من و یار همیشگی خود تنهایی راه بر عبور علاقه بستیم و قدم در راه بی کسی ها نهادیم چه زیباست که در تنهایی در زیر نور ماه قدم زدن و گریستن و با خود حرف زدن که گویی معشوقه ای در کنارت قرار دارد.

من تنهایی را برگزیدم چون دگر نه دوست دارم و نه عشق را درک میکنم چون از یک یار درد عجیبی سراسر وجودم را گرفته بود و من در طی همین مسیر و راه به خرابه هایی رسیدم که گویا تنهاییم را میتوانم انجا سر کنم و بعد از مدتی نام ان خلوتگاه انسم را اینگونه نهادم:(خرابه های شهر عشق).

 

نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |

 خیلی خسته ام از همه چیز. به خدا...رگهایم را به تیغ میسپارم...
نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط احمد کتاوند| |